ساعت ۵ غروب است . چشم هایم از خستگی و کم خوابی بهسوختن افتاده اند.مادر هر بار که به اتاقم آمده، چیزی را با
خودش آورده و هر بار کلافه میگوید پسر تو که لب به هیچچیز نزده ای.پنجشنبه است و آرامستانِ شهر، شلوغ.دست مادر را محکمگرفتم که روی برفها لیز نخورَد. آخرین بار، یک ماه قبل بودکه با هم به آرامستان، بر سرِ مزارِ پدر، پدربزرگ و دایی رفتهبودیم. صدای خس خسِ سینهٔ مادر آزارم میداد.صندلی اشرا کنارِ مقبرهٔ پدر نشاندم و گفتم:مادر جان هوا را ببین، سرمااستخوان میترکانَد.من خودم میآمدم و حلوا و خرما
برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 18:25
.... مردِ چاق با غبغب عمیقش و سر بی مویش،تمام احتمالاترا به تنها کسی که سوق میداد، دکتر اخوان بود. پس از احوال
پرسیِ رسمی از جانب او، عمو جلال سر صحبت را باز کرد وگفت راننده هست و امانتی را خانم در خودرو اش جا گذاشته.مرد، با نگاه پرسشگرانه اش سراپای مرا هم برانداز کرد و گفت:و شما چه کاری با ایشان دارید؟_ بنده مربیِ خوشنویسیِ ایشان هستم. چند وقتی از ایشانخبری نبود، همراهِ عمو جلال آمدم احوالی از خانم بپرسم.نمیدانم آن لحظه و آن دروغها چگونه به ذهنم رسید و ازاینکه مبادا دخترک، این دروغ را افشا ک
برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 18:25
هیچکس نمیدانست چه بلایی سر پسر بیچاره آمده تا هفتهٔقبل که جسدش را در بیابانی آن سوی شهر پیدا کرده
بودند.گفتند از ظاهرش، چیزی برای شناسایی،باقی نمانده و ازروی مدارک شناسایی اش که همراهش دفن شده بود، او راشناسایی کرده بودند و حتماً شما به کار پلیس، بیشتر، شناختدارید. از آخرین تماسهایش با خانم مهرنگار به او رسیدهبودند. آن روز را که خانم، به خاطر سرعتِ بالا از دره پایینافتاده بود،کمی قبلش پلیس برای دیدن او به اینجا آمده بوداز ما خواست با او تماس بگیریم. پلیس، خودش،این خبر را بهمهرنگار داده بود و
برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 18:25
.... ظاهراً، مهرنگار چاقو را از میان وسایل پدرش پیدا کردهبود و شناخته بود و از همان وقت بود که حالش دگرگون
شد.نمی دانم... شاید به او الهام شده بود که آن پسر هرگزبرنمیگردد._تزریق آمپولهای آرامبخش هم ازهمان وقت شروع کار شد؟_بله...از همان وقت بود. البته آن آرامبخشها، تنها، آرامبخشنبودند،دارویی بود که به مرورِ زمان فراموشی میآورد.کسی قصد کوچکترین آسیبی به دخترکِ بیچاره را نداشت وپدرش میخواست، ذهن دخترش را پاک کند از خاطرات او وگذشته اش.بغضِ دکتر سر باز کرد و اشک به پهنای صورتش جاری شد.غبغب زی
برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 18:25
دو روز مانده بود به قرارِ خواستگاری و بهتر دیدم تا قبل ازرسمی شدنِ جلسه،با پرنیان در مورد مادر حرف بزنم.مادر به
من نیاز داشت و پرنیان هم شایستهٔ زندگی مستقل بود. نمی_خواستم تحت تأثیر تعریف های گیسو و مهربانی های مادر،انتخابی کند که بعدها پشیمان شود.پس از زنگ کوتاهی،تلفن را پاسخ داد._سلام استاد یزدانی_سلام خانم آران،روزتان بخیر.من کافه اردی بهشت هستم،می توانم شما را ببینم!؟ البته اگر وقتتان آزاد است.پس از درنگ کوتاهی که نشان از شرم و حیای ذاتی اش بود،گفت:بله استاد.کمی دیگر به آنجا می آیم.امیدوا
برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 18:25